روز و شب یوسف – محمود دولت آبادی – نگاه
موجودی در فروشگاه : 0 عدد
ناموجود
موجودی در فروشگاه : 0 عدد
ناموجود
دسته بندی های این محصول
معرفی محصول روز و شب یوسف – محمود دولت آبادی – نگاه
در سالهاى 48 ـ 1347، اندک اندک جرأت آن را در خود يافته بودم که بروم سوى نوشتن کليدر. در آن ايام پارهاى از پايان رمان را نوشتم که به لحاظ حسّى و معنايى از آن چه اکنون مىبينيد؛ هيچ فاصلهاى نداشت، و آن بر شانه کوه بر شدن پيرمرد «کلميشى» بود به جستجوى فرزندان و برادر و خانمان، از آن مايه که انسانى مجنون چنان تواند کرد و گويى که آن مرد با کوه و آسمان سخن مىگفت و مىپرسيد کجاييد اى پسرانم، برادرم… و پانزده سالى از دوره کار جدّى داستاننويسىام مىگذشت تا به آن جرأت دست يافته بودم. پس چنان چه در گفتگويى اشاره کردهام دعا ـ مناجات گونهاى نوشتم به يارى خواهى از بزرگان ـ پدران زبان و ادبيات درى، و آغاز کردم بدان کار و پيوسته مىپيمودم تا در نيمه دوم سال پنجاودو و نيمسال اول پنجاوسه، احساس کردم داستانهايى خارج از متن کليدر در ذهن
دارم که مىبايست در مجالى مناسب آنها را بنويسم، کنار بگذارم و باز بر سر کار کليدر بشوم؛ زيرا مىپنداشتم کليدر تا پايان دهه پنجا مرا به خود خواهد برد. پس، در مقطعى از کليدر آن را کنار گذاشتم و پرداختم به داستانهايى که ذهنم را مىآزردند و بايد مىنوشتمشان تا از آنها نجات يابم. پيش از اين دستنوشت دوم «پايينىها» رمانى نسبتآ مفصل را به پايان برده و آن را کنار گذاشته بودم. اکنون بايد مىپرداختم به داستانهاى «عقيل، عقيل / از خم چمبر / ديدار بلوچ / و… روز و شب يوسف». پرداختم و نوشتم. اما… تا باز به کليدر باز گردم، چندى هم کار دشوار تئاتر «در اعماق» مرا برد و پيش از آن که تئاتر به پايان رسد و من بتوانم به مهمّى که در پيش دارم برسم، در پايان سال 1353 ــ اسفندها ــ مرا بردند براى دو دقيقه به زندان؛ يعنى دو سال. چاپ عقيل ـ عقيل در زندان به دستم رسيد، ديدار بلوچ (سفرنامه) و از خم چمبر (چنبر) را بعد از آن آزمون دو ساله به چاپ سپردم، پايينىها سربهنيست گم شد، و روز و شب يوسف هم ــ که گويا به ناشر سپرده بودم ــ در خروار دستنوشتههايم به ديده نيامد. پس در گمان من روز و شب يوسف هم رفته بود همان جا که رمان پايينىها و نمايشنامه کوتاه درخت رفته بود!
قضا را، در آخرين خانه تکانى نسخه تايپ شده مندرس و دستخطى از آن يافت شد. و اين دفتر که شما پيش رو داريد، همان بازمانده قريب سى سال پيش است که باز يافت شده و دريغم آمد که در سلسله داستانهاى اين قلم جاى نگيرد. زيرا به ياد دارم که از زمره
آثارىست در سه وجه مثلثى از اضطراب نوشته شد.
الف: دور شدن از کليدر
ب: درگير بودن با کار تئاتر مسئوليتهاى آن، نيز سفرهايى که گروه تدارک ديده بود در خطّه جنوب کشور.
پ: زندگى ــ معيشت ــ کار ــ اداره و فضاهاى روزمره آن ايام.
گرچه به يادآوردن همه جور خاطرات خوشايند نيست و برخى را بايد به فراموشى سپرد؛ اما بازيافت روز و شب گمشده يوسف، از نظر من بدان مىارزد که لحظاتى خود را در چنان مقطعى از عمر باز بينم، همچنين عطش و آتش نوشتن را در مثلث هيجانى ــ اضطرابآور آن سالهاى عمر و آن ايام به ياد بياورم. اينک روز و شب يوسف؛ نوشته سال يکهزار و سيصد و پنجا و دو.
اولین نفری باشید که نظر خود را ثبت می کنید