قصه های بهرنگ – صمد بهرنگی(متن کامل)- نگاه
موجودی در فروشگاه : 0 عدد
ناموجود
موجودی در فروشگاه : 0 عدد
ناموجود
دسته بندی های این محصول
معرفی محصول قصه های بهرنگ – صمد بهرنگی(متن کامل)- نگاه
مرد تاجر به حرف هاى دخترانش گوش داد و به دل سپرد. اما بیهوده انتظار کشید که تلخون، دختر هفتمى، هم چیزى بگوید. او تنها نگاه مىکرد. شاید نگاه هم نمىکرد و تنها به نظر مىرسید که نگاه مىکند. دست آخر تاجر نتوانست صبر کند و گفت: دخترم، تو هم چیزى از من بخواه که برایت بخرم. دختر رویش را برگرداند. مرد تاجر گفت: هر چه دلت مىخواهد بگو برایت مىخرم. تلخون چشم هایش درخشید این حالت سابقه نداشت و با تندى گفت: هر چه بخواهم مىخرى؟ مرد تاجر که فکر نمىکرد نتواند چیزى را نخرد، با اطمینان گفت: هر چه بخواهى. همانطور که خواهرات گفتند. دختر صبر کرد تا همه چشم به دهان او دوختند. نخستین بار بود که تلخون تقاضایى مىکرد. آنگاه زیر لب، گویى که پریان افسانهها براى خوشبختى کسى زیر لب دعا و زمزمه مىکنند گفت: یک دل و جگر!
اولین نفری باشید که نظر خود را ثبت می کنید